طبیبی را دیدند که هر گاه به گورستان رسیدی٫ ردا بر سر کشیدی.
از سبب ان سوال کردند.گفت: (از مردگان این گورستان شرم می دارم٫
زیرا بر هر که می گذرم٫ شربت من خورده است و در هر که می نگرم٫
از شربت من مرده است!)
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت 18:21  توسط اسكارلت
|
طبع دلجو خوشتر از گنج زر و کان گهر خوی نیکو بهتر از شاهی و ملک بیکران
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 12:50  توسط اسكارلت
|
+ نوشته شده در جمعه هجدهم شهریور 1384ساعت 14:33  توسط اسكارلت
|
بازگشت به عقب
روي پله هاي مرمري مي ايستد
صداي موسيقي فرشته اي ٫ به گوش مي رسد
او مي خواهد به عقب باز گردد وهمه چيز را
از نو بسازد
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 22:10  توسط اسكارلت
|
شخصی در مجلسی یکریز و پشت سر هم حرف می زد.ملانصرالدین که در مجلس حاضر بود و در گوشه ای نشسته بود٫ خمیازه می کشید.یکی از حاضرین گفت:خوبست شما هم یک دفعه دهان باز کنید.ملا گفت:برادر انقدر دهان باز کردم که نزدیک است دهانم بدرد!
+ نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1384ساعت 1:33  توسط اسكارلت
|
میان دو پاره ی روح من هواها و شهرهاست
انسانهاست با تلاشهاو خواهش هاشان
دهکده هاست با جویبارها
و رودخانه هاست با پل هاشان٫ ماهی هاو قایق هاشان.
میان دو پاره ی روح من طبیعت و دنیاست ـ
دنیا
من نمی خواهم ببینم اش!

+ نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 17:38  توسط اسكارلت
|
عشق اندیشه ای است بی هدف و پایان ناپذیر
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1384ساعت 22:10  توسط اسكارلت
|
خطا کردن یک کار انسانی است اما تکرار ان یک کار حیوانی
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1384ساعت 14:16  توسط اسكارلت
|