از يك انسان
بر دهانش زنجير بستند
دست هايش را به سنگ مردگان اويختند
و گفتند:تو قاتلي
غذايش را٫ تن پوشش را و پرچمش را ربودند
و اورا در سلولي انداختند
و گفتند:تو سارقي
از تمام بندرگاه هايش راندند
زيباي كوچكش را ربودند
و گفتند:تو اواره اي
اي خونين چشم و خونين دست
به راستي كه شب رفتني است
نه اتاق توقيف ماندني است
ونه حلقه هاي زنجير
نرون مرد٫ ولي رم نمرده است
با چشمهايش مي جنگد
ودانه هاي خشكيده خوشه اي
دره هارا از خوشه ها لبريز خواهد كرد
محمود درويش
+ نوشته شده در شنبه دوم مهر 1384ساعت 15:52  توسط اسكارلت
|
